حكيم زجاجى
1156
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
پى دخت قائم گهربيز شد * ز بغداد سلطان به تبريز شد به تبريز بستند عهد نكاح * به دو داد دختر براى صلاح نبد مهرش افزون ز پانصد درم * دو دينار سرخ دگر بيشوكم ز تبريز سلطان روان شد به رى * همان مهد آن دختر نيكپى به راه اندرون شاه بيمار شد * دل خلق پردرد و تيمار شد روان گشت از بينى شاه خون * همىرفت ز آنسان يكى ماه خون طبيبان « 1 » گيتى فراز آمدند * دواساز رنج دراز آمدند به علم و به چاره گشادند دست * به دارو نشد دست خون باز بست يكى روز سلطان به بالاى تخت * به دستور خود گفت كاى نيكبخت از اين پيش خوابى عجب ديدهام * نه روز اى دلاور به شب ديدهام چنان ديد روشن روانم به خواب * به وقت جوانى و گاه شباب « 2 » كه شخصى مرا از زمين در زمان * ببردى چو خورشيد بر آسمان من آنجاى ابرى سيه ديدمى * از آن باد و باران بترسيدمى همىآمدى از هوا بوى خوش * من اندر ميان دست كرده به كش رسيدى مرا طرفه صوتى به گوش * برآنم كه بودى خروش سروش كه شاها رسيدى بدين بارگاه * ز يزدان مرادى كه دارى بخواه چو گل من در آن حال بشكفتمى * همان لحظه با خويشتن گفتمى كه نزديك من در نشيب و فراز * چه خواهد بدن به ز عمر دراز بخواهم در اين دم من از كردگار * كز آنجا شود كار من چون نگار مرا عمر بايد ز يزدان پاك * كه افزون كند اندر اين تيرهخاك همان دم خروش آمدى از فراز * كه عمر شما بود خواهد دراز بود زندگانيت هفتاد سال * بدين شادمانى برافراز بال دگربار من گفتمى در جواب * كه اكنون كه كردى مرا كامياب مرا زندگانى از اين بيش بخش * يكى گفت با من كه بستند نقش نخواهى فزونتر ز هشتاد زيست * نشايد به دنبال رفته گريست
--> ( 1 ) نيان ( 2 ) كاشتاب